السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )
192
آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )
آن شك ندارد ، و مبناى همهء علوم است ، اگر شكى در اين قضيه باشد به همه علوم و تصديقات نيز سرايت خواهد كرد . مطلبى به عنوان دنبالهء بحث سوفيست كه منكر وجود علم است ، قضيهء اول الاوايل - محاليت اجتماع و ارتفاع نقيضين - را قبول ندارد ، زيرا اگر قضيهء مزبور را قبول داشته باشد در حقيقت اعتراف به اين است كه در هر دو قضيهء متناقض يكى از آن دو حق و صادق مىباشد . به هر حال سوفيست كه علم را باور نداشته در هر چيز شك مىكند ، اگر بپذيرد كه به شك خود علم دارد در حقيقت به يك علم ( علم به شك ) اعتراف كرده ، و قضيهء اول الاوائل را پذيرفته است ، در نتيجه كار آسان شده ، مىتوان او را به علوم زيادى كه شبيه علم او به شك خويشتن است ، الزام نمود . مثل علم به اينكه مىبيند و مىشنود و لمس مىكند و مىچشد و مىبويد ، و اينكه چه بسا گرسنه مىشود و به دنبال چيزى كه سيرش كند مىرود ، يا تشنه مىشود و به دنبال چيزى كه سيرابش كند مىشتابد . . . وقتى اينها را پذيرفت مىتوان ساير معلومات را نيز برايش اثبات نمود ، زيرا همه بالاخره به حس بر مىگردند . ولى اگر نپذيرد كه علم به شك خود دارد ، و فقط مىگويد كه در همه چيز شك دارد ، و در شك خود هم شك دارد ، در اين صورت برايش استدلال امكان ندارد و برهان دردش را درمان نمىكند . چنين انسانى يا به يك نوع بيمارى مبتلاست كه موجب به هم خوردگى اعصاب ادراكىاش شده و بايد به پزشك رجوع كند و يا از سر عناد ، با حقيقت در افتاده است ، در اين صورت بايد تنبيه شود ، از آنچه مىخواهد منع گردد و به آنچه تنفر دارد فرمان داده شود . . . او كه هيچ حقيقتى را باور ندارد بايد برايش فرق نكند ! وى تنها به اين صورت حقيقت را در خواهد يافت . البته برخى از اينها احياناً علت و درد ديگرى دارند ، مثلًا پيش از آنكه قواعد